شيخ حسين انصاريان
439
اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)
غذا خواستند كه گفت : همين گوسپند را داريم ، بكشيد و بخوريد . يكى از آنان گوسپند را ذبح و از گوشتش مقدارى بريان كرد ، همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند . هنگام رفتن به پيرزن گفتند : ما از قريشيم و به حج مىرويم ، اگر باز گشتيم نزد ما بيا ، با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد و رفتند . شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت ، گفت : واى بر تو ! گوسپند مرا براى مردمى ناشناس مىكشى آنگاه مىگويى از قريش بودند ؟ ! روزگارى گذشت و كار بر پيرزن سخت شد ، از آن محل كوچ كرده ، عبورش به مدينه افتاد ، حضرت امام حسن عليه السلام او را ديد و شناخت . پيش رفت و گفت : مرا مىشناسى ؟ گفت : نه ، فرمود : من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم و دستور داد تا هزار گوسپند و هزار دينار زر به او دادند ، آنگاه او را نزد برادرش حسين عليه السلام فرستاد ، آن حضرت نيز به همان اندازه به او بخشيد و او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد و او نيز عطايى همانند آنان به او داد « 1 » ! خدمت به حيوان گرسنه روزى غلام سياهى را ديد كه گردهء نانى در پيش نهاده يك لقمه مىخورد و يك لقمه به سگى مىدهد ، از او پرسيد : چه چيز تو را به اين كار وا مىدارد ؟ گفت : شرم مىكنم كه خود بخورم و به او ندهم ، حضرت امام حسن عليه السلام فرمود : از اينجا حركت نكن تا من برگردم . خود نزد صاحب آن غلام رفت ، او را خريد ، باغى را هم كه در آن زندگى مىكرد خريد ، غلام را آزاد كرد و باغ را به دو بخشيد « 2 » .
--> ( 1 ) - المناقب : 4 / 16 ؛ بحار الأنوار : 43 / 341 ، باب 16 ، حديث 15 . ( 2 ) - بحار الأنوار : 43 / 352 ، باب 16 ، حديث 29 ؛ مستدرك الوسائل : 8 / 295 ، باب 37 ، حديث 9485 ، ( با كمى اختلاف ) .